درد های شبانه تو را کسی گردن نگیرد،‌ خدا هست

هر شب بر بالین تو بیدار میماند

و آسمان را همرنگ چشم های تو بارانی میکند !

از سرفه های خونی تو میشود شعرها نوشت

در امتداد رنج از فراز کوهی از غصه،

میشود بلند گفت؛

چشم انتظار فردا بمان يا پرنده ميشوی يا ماهی !

ولی نفس کشيدن های سبز را ادامه می دهیم

حتی در اين هوای خاکستری

زير آسمانی که سالهاست با فعل پاکی غريبه است !!!

من زنم!


حالا تو هِي بيا بگو مردهـآ پـُررو مي شوند

مَـטּ مي گويمـ زטּ اگر زن باشد

بايد بشود روےِ
عــــاشقيش حساب کرد.

که بايد عــآشقي کـَردن بلد باشد،

که جا نزند ،جا نمـآند،جا نگذارد.که بداند مـَرد هم آدم استــ ديگر...

گـاهي بايد لوسش کرد،گاهي بايد نـآزش را کشيد

و گــاهي بايد بہ پايَش صــــَبر کرد...

حتي مَـטּ مي گويمـ زن اگر زن باشد از دوستت دارمـ گفتـטּ نمي ترسد .

تو ميگويي خوش به حال زني که عــاشق مردے
نباشد، بگذار دنبالتــ بدَوند .


و مَـטּ نمـی فهممـ اين که دارے ازش حرف ميزني زندگي است يا مسابقه اسب

دواني؟!!

مَــטּ نمي فهمَمــ چـِرا هيچ کَس برنمي دارد بنويسد از مردهــآ ...

از چشمها و شـآنه ها و دستهايشآن...

از صدايشــآ
טּ...

پُــررو مي شوند؟؟؟خــُب بِــشوند!

مَگر خودِ شما با هر " دوستَتــ دار
مے " تا آسمـان نرفته ايد؟؟؟

مگر مـآ به اِتّکــآ ِ همين دستها ، همين نگاهها در بـِزنگاهها
ےِ زندگي،

سرِپـــآ نمانده ايـم؟؟؟

مَـטּ راز اين دوست داشتن هاي پنهـاني را نمي فهمــَم .

مَـטּ نـمي فهمـم زن بودن بـآ سنگين رنگين بودن ، با سکوتـــ ،با انفعال چه

ارتباطي دارد؟؟

مَـטּ بلد نيستمـ در سـايــه،دوست داشته باشمـ .

مَـטּ مي خواهمـ خواستنمـ گوشِ فلکــ را کــَر کند...

مَـטּ مـےخواهم " مَردَمـ " دلش غــَنج برود ازاين که

بدانــَدجايي "زنـي" دوستش دارد...

مَـטּ مـے خواهم زטּ باشمـ ...

بگذار همه ي دنيـآ بدانـد مَـــــردي اين حوالي دارد

دوستتـــ دارم هايِ مــَرا با خود مي برد ...

" مـےخواهمــ عـآشِقي کـُنمــ مــَردِ مَـטּ "


بـــعــضــی آدمـــهـــا را نــــمــــی شــــود داشــت

فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت

بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که

برای تــو باشند یا تو برای آنها

اصلا به آخرش هم

فکر نمیکنی

 

آنـهـا بــرای ایـن هـسـتـنـد کـه دوســتـشـــان بـــداری

آن هم نه دوست داشتن معمولی

نه حتی عشق

 

یک جور خاص دوست داشتن که اصلا هم کم نیست

ایــن آدمــهــا حــتـــــی وقـــتـــــــی کــه

 دیگر نـیـستـنـد هـم در کــنـــج دلــت

تـــا ابــد یـــه جـــور خـــــــــاص

دوســــــــــــت داشــتـــه

خـواهـنـــد شد...

 


هیچوقتــ

כل اوכּایے ڪه گریــــه شوטּ بے صــــכاست رو نـشڪنید



 چو טּ ایــכּ آכما هیچڪس رو ـכּـــכارטּ


 ڪه اشڪاشوכּــو پاڪـــ ڪنـــﮧ

ديْروز كه دل شِكَستي

سَرم را پائين اَنداختَم


مَن هم زباني دارم تْند


ميْتوانم دِل بِشكَنم


اما مَن از جِنْس تْو نيستم


كَلماتَم لايق هركسَي نيست


نارفيــــــــــق  (برای تنها رفیق نیمه راه)


به تنهایی عادت کردم

اما...

گاهی دلم شدیدامیخوادعزیزدل کسی باشم

به تنهایی عادت کردم

اما...

گاهی دلم شدیدامیخوادعزیزدل کسی باشم

هیچکس نمیداند

برای من این ساعت هــا جــور خاصی میگذرنــــد..
نمی دانــی !

هیچ کس نمی دانــد
!

پشت نبودن هـــای تــو


زمان چـــه بی رحمانه نبضش می زند

همه راست می گویند

همه می گویند “سخت گیر”م!

راست می گویند

همین است که انقدر “سخت”

به تو “گیر” داده ام . . .

 

کاش گاهی مرد بودم
می شد تنهاییم را ...به خیابان بیاورم
و نگران نگاه های مغرضانهِ مردم نباشم...


کاش گاهی مرد بودم
...
می شد شادی ام را ...به کوچه ها بریزم ...با صدای بلند از ته دلم بخندم
و هیچ ماشینی...برای سوار کردنم ...ترمز نکند ...!

مــن از زن بــودنـم در این سـرزمیـن گــاهــی سخــت گلـــه دارم...

رسم " خوب " ها همین است ؛
حرف آمدنشان شادت می کند
و ماندنشان ...
با دلت چنان می کند
که هنوز نرفته ...

دلتنگشان می شوی !



ازیعقوب آموختم

وقتی عشقت کنارت نیست کوربودن بهتراست

  زن نیستم اگر زنانه پای عشـقــم نایستم!

                        من از قبیله ی زلـیخـــا آمده ام…
            آنقدر عشـقـت را جــار می زنم تا خــدا برایم کف بزند!
                      فرقی نمی کند فرشـــته باشی یا آدم
                              یوســف باشی یا سلـیمـان!                                             قالیچه ی دل من بدون اسم رمــز ِ نام ِ تـــو 

                                         پرواز نمی کند…

                     زنــانــه پای این عشــق می ایستــم…

     دست هایت که مال من باشد....

                                     هیچکس....!!

                               مرا دست کم نخواهد گرفت ..!     


   

اینکه بایدفراموشت کنم رافراموش کردم

توتکراری ترین حضورروزگارمنی

عجیب به بودن تو

ازآن سوی فاصله هاخوگرفته ام

مخاطب خاصم

میدانی

میان دست های سنگینت که حلقه میکنی دورتنم

میان گرمای تنت که تمامم درآن گم میشود

هیچ کسی دستش به من نمیرسدوبه اوج دلتنگی وتنهایی هایم

لذت آغوش بی دغدغه وعشق ناب توراباهیچ چیزعوض نمی کنم

لحظه ای به دیدگانم بیا...

بجای چشمانم بنشینی

تاازقالب نگاه من به خودت بنگری!

ایمان دارم ازآنچه خواهی دید

به خودت میبالی

برای بعضی دردهانه میتوان گریه کرد

نه میتوان فریادزد

برای بعضی دردهافقط میتوان نگاه کردولبخندزد

وبی صداشکست...


غبطه می خورم ...

به " او "

که بیشتر از من

کنار تو نفس می کشد...!

بعضی وقت ها چیزی می نویسی از دلت برای یک نفر ! اما دلت می

 گیرد ، چشمانت 

پر از اشک می شود ، قلبت خالی می شود ، وقتی یادت می آید ، 

همه 

آن را می 

خوانند و می پسندند ، جز همان یک نفر …!