حالا تو هِي بيا بگو مردهـآ پـُررو مي شوند

مَـטּ مي گويمـ زטּ اگر زن باشد

بايد بشود روےِ
عــــاشقيش حساب کرد.

که بايد عــآشقي کـَردن بلد باشد،

که جا نزند ،جا نمـآند،جا نگذارد.که بداند مـَرد هم آدم استــ ديگر...

گـاهي بايد لوسش کرد،گاهي بايد نـآزش را کشيد

و گــاهي بايد بہ پايَش صــــَبر کرد...

حتي مَـטּ مي گويمـ زن اگر زن باشد از دوستت دارمـ گفتـטּ نمي ترسد .

تو ميگويي خوش به حال زني که عــاشق مردے
نباشد، بگذار دنبالتــ بدَوند .


و مَـטּ نمـی فهممـ اين که دارے ازش حرف ميزني زندگي است يا مسابقه اسب

دواني؟!!

مَــטּ نمي فهمَمــ چـِرا هيچ کَس برنمي دارد بنويسد از مردهــآ ...

از چشمها و شـآنه ها و دستهايشآن...

از صدايشــآ
טּ...

پُــررو مي شوند؟؟؟خــُب بِــشوند!

مَگر خودِ شما با هر " دوستَتــ دار
مے " تا آسمـان نرفته ايد؟؟؟

مگر مـآ به اِتّکــآ ِ همين دستها ، همين نگاهها در بـِزنگاهها
ےِ زندگي،

سرِپـــآ نمانده ايـم؟؟؟

مَـטּ راز اين دوست داشتن هاي پنهـاني را نمي فهمــَم .

مَـטּ نـمي فهمـم زن بودن بـآ سنگين رنگين بودن ، با سکوتـــ ،با انفعال چه

ارتباطي دارد؟؟

مَـטּ بلد نيستمـ در سـايــه،دوست داشته باشمـ .

مَـטּ مي خواهمـ خواستنمـ گوشِ فلکــ را کــَر کند...

مَـטּ مـےخواهم " مَردَمـ " دلش غــَنج برود ازاين که

بدانــَدجايي "زنـي" دوستش دارد...

مَـטּ مـے خواهم زטּ باشمـ ...

بگذار همه ي دنيـآ بدانـد مَـــــردي اين حوالي دارد

دوستتـــ دارم هايِ مــَرا با خود مي برد ...

" مـےخواهمــ عـآشِقي کـُنمــ مــَردِ مَـטּ "