امسال هم گذشت....
امسال هم بالاخره باهمه خوب وبداش گذشت...
نمیدونم امروزچی شده که خودم دارم مینویسم فقط میدونم امروزدلم عجیب گرفته!
نمیدونم ازچی یاازکی ولی اونقدرگرفته کی هیچ اشکی نمیتونه راهشوبازکنه...
91سال خوبی برام نبودامادلم برای بعضی روزاش تنگ میشه
بعضی روزایی که نمیدونم امکان برگشتشون هست یانه
امروزنمیدونم ازچی باید بگم...
ازدلتنگی این روزام...
ازتنهایی هام...
ازنبض عشقی که توی سینه ام میتپه....
ازترس ازفردام...
و....
سخته هیچ کسونداشته باشی که باهاش درددل کنی درحالی که همه به شلوغی دوروبرت حسادت میکنن!
خیلی سخته یه دیواردورخودت بکشی تاببینی برای چه کسی اهمیت داری تااین دیواروبشکنه وهیچ کس حتی به دیوارت نزدیک نشه!
همه ازم بیزارن چون مغرورم...
اماگاهی دلم میخوادفریادبزنم...
آی مردم شماباضربه زدنوتنهاگذاشتنم باعث مغروریم شدین
هیچکس احساسشونسبت بم بروزنمیده چون نمیتونم احساسموبروزبدم
ولی من نمیتونم بروزبدم چون هروقت بروزدادم شکستنم
هیچکس برام کاری انجام نمیده چون توروی هیچکس براش کاری انجام نمیدم
اماکاش میفهمیدن بدونه اینکه بفهمن براشون ازجونم مایه گذاشتم
خدایاکاش آدمات فقط ظاهرونمیدیدن
اماگذشت وهمینطورمی گذرد...
فقط دق می دهدتابگذرد
ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻧﯿﺴﯿﻢ ﮐﻪ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ ﺑﭙﻮﺷﯿﻢ